...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴³
صبح روز بعد، هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود که تهیونگ از خونه نامجون بیرون زد. شب قبل تا دیروقت مشغول برنامهریزی بودن و حالا حس میکرد یه جورایی هم سبُک شده و هم سنگین. سبُک از اینکه بالاخره یه برنامه داره، سنگین از مسئولیتِ بزرگی که روی دوشش گذاشته بودن.
اولین مقصدش، خونهی جین بود. جین همیشه یه جورایی مثل برادر بزرگترِ همه بود؛ کسی که میتونستی بری پیشش، بغلش کنی، حرف بزنی و مطمئن باشی که قضاوت نمیشی. تهیونگ خیلی خوب میدونست که اگه بخواد اولین نفر رو از این قضیه باخبر کنه، باید کسی باشه که بتونه درکش کنه و بهش آرامش بده.
وقتی زنگ در رو زد، جین با همون لبخند مهربون همیشگی در رو باز کرد. معلوم بود هنوز کاملاً بیدار نشده، ولی همین که تهیونگ رو دید، لبخندش عمیقتر شد.
جین: اوه، تهیونگ! صبح بخیر. چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
تهیونگ یه لبخند لرزون زد و وارد خونه شد.
تهیونگ: سلام هیونگ. میتونم یه کم باهات حرف بزنم؟ یه موضوع خیلی مهمه.
جین کمی متعجب شد، چون تهیونگ معمولاً اینقدر جدی نبود، ولی سرش رو تکون داد.
جین: معلومه که میشه. بیا تو. قهوه میخوری؟
تهیونگ: ممنون هیونگ.
وقتی نشستن، تهیونگ شروع کرد به تعریف کردن. اولش کمی سخت بود، کلمات به راحتی از دهنش خارج نمیشدن. از تصادف سهسال پیش گفت، از فراموشی ا/ت، از اینکه چطور دوباره پیداش کرده و چطور رابطهشون دوباره شکل گرفته. موقع تعریف کردن، بارها و بارها مکث میکرد، نفس عمیق میکشید و سعی میکرد بغضش رو قورت بده.
جین با دقت گوش میداد. چهرهاش از تعجب، به شوخی، به نگرانی و در نهایت به یه جور درکِ عمیق تغییر کرد. وقتی تهیونگ از اینکه سهسال فکر میکرده ا/ت مرده، گفت، جین نتونست جلوی خودش رو بگیره و دستش رو گذاشت روی دست تهیونگ.
جین: (با صدای آروم و بم) اوه پسر… تهیونگ… خیلی سخته. خیلی.
وقتی تهیونگ تعریف کرد که چطور ا/ت نامههای قدیمی رو پیدا کرده و فهمیدن که رابطهشون قبل از تصادف هم مشکل داشته، جین آهی کشید.
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:⁴³
صبح روز بعد، هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود که تهیونگ از خونه نامجون بیرون زد. شب قبل تا دیروقت مشغول برنامهریزی بودن و حالا حس میکرد یه جورایی هم سبُک شده و هم سنگین. سبُک از اینکه بالاخره یه برنامه داره، سنگین از مسئولیتِ بزرگی که روی دوشش گذاشته بودن.
اولین مقصدش، خونهی جین بود. جین همیشه یه جورایی مثل برادر بزرگترِ همه بود؛ کسی که میتونستی بری پیشش، بغلش کنی، حرف بزنی و مطمئن باشی که قضاوت نمیشی. تهیونگ خیلی خوب میدونست که اگه بخواد اولین نفر رو از این قضیه باخبر کنه، باید کسی باشه که بتونه درکش کنه و بهش آرامش بده.
وقتی زنگ در رو زد، جین با همون لبخند مهربون همیشگی در رو باز کرد. معلوم بود هنوز کاملاً بیدار نشده، ولی همین که تهیونگ رو دید، لبخندش عمیقتر شد.
جین: اوه، تهیونگ! صبح بخیر. چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
تهیونگ یه لبخند لرزون زد و وارد خونه شد.
تهیونگ: سلام هیونگ. میتونم یه کم باهات حرف بزنم؟ یه موضوع خیلی مهمه.
جین کمی متعجب شد، چون تهیونگ معمولاً اینقدر جدی نبود، ولی سرش رو تکون داد.
جین: معلومه که میشه. بیا تو. قهوه میخوری؟
تهیونگ: ممنون هیونگ.
وقتی نشستن، تهیونگ شروع کرد به تعریف کردن. اولش کمی سخت بود، کلمات به راحتی از دهنش خارج نمیشدن. از تصادف سهسال پیش گفت، از فراموشی ا/ت، از اینکه چطور دوباره پیداش کرده و چطور رابطهشون دوباره شکل گرفته. موقع تعریف کردن، بارها و بارها مکث میکرد، نفس عمیق میکشید و سعی میکرد بغضش رو قورت بده.
جین با دقت گوش میداد. چهرهاش از تعجب، به شوخی، به نگرانی و در نهایت به یه جور درکِ عمیق تغییر کرد. وقتی تهیونگ از اینکه سهسال فکر میکرده ا/ت مرده، گفت، جین نتونست جلوی خودش رو بگیره و دستش رو گذاشت روی دست تهیونگ.
جین: (با صدای آروم و بم) اوه پسر… تهیونگ… خیلی سخته. خیلی.
وقتی تهیونگ تعریف کرد که چطور ا/ت نامههای قدیمی رو پیدا کرده و فهمیدن که رابطهشون قبل از تصادف هم مشکل داشته، جین آهی کشید.
...
- ۱۸۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط